دستهای من تو را می خوانند و تو خاموش و سرد در آن دور دست
در جستجوی چیز دیگری نگاهم در آن لحظه به یاد ماندنی
به نگاهت پیوند خورد و دل کوچک من
جز خشم در نگاه پر عظمت تو چیزی ندید
هنوز نمی دانم راز رسیدن به تو در چیست حس می کنم
فاصله قدرتمند ترین نیروی جاذبه بین من و توست
و انگار پرواز هیچ قاصدکی مرا به یاد تو نخواهد آورد
و من حس می کنم هر روز به دیروز نزدیکتر می شوم
نگاه پر از خشمت کلام بی مهرو عاطفه ات
واژه های غریب و ناآشنایت به من فهماند که عشق جز فریب چیزی نیست
اما من دیوانه غرق در احساسات پاک کودکانه ام
و تا ابد عاشق تو خواهم ماند حتی اگر تو خواب و خیالی بیش نباشی.

خود را شبی در آیینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خویش
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آیینه ام برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشیم تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آیینه دیدم دلم گرفت

منتظری چه اتفاقی بیفتد؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟
اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟

سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت
بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت
از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها
زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت
هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی
عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت
بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی
قصه سرگشتگیهایت مگر آخر نداشت
سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق
هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت
کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام
آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت
آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد
گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت
ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد
گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت .

در قلب خسته ام دگر آهی نمانده است
جز انتظار و عشق گناهی نمانده است
بر چشمهای خسته و اندوهناک من
جز عادت این چشم به راهی نمانده است
در دوره ای که عشق گناه است و اشتباه
در سینه ام جز آه سیاهی نمانده است
در باغهای خشک و خزان دیده فراغ
دیگر نه گل نه برگ گیاهی نمانده است
ما سالیان سال دو همدرد بوده ایم
افسوس بر این درد گواهی نمانده است
صد حیف کاش میشد از این عشق شعر گفت
در فکر جز خطوط سیاهی نمانده است...
بی هیچ ترحمی رهایم کردی
در انجمن انگشت نمایم کردی
بیهوده برای تو غزل می خواندم
در جنگلی از درد رهایم کردی
در چهره ی من شکست مفهوم نداشت
امروز تو محتاج عصایم کردی
یکبار نفهمیده خطایی کردم
مجبور به تکرار خطایم کردی
ای کاش دو چشم تو مرا می فهمید
در سادگی ام غرق عزایم کردی
در عمق دلم همیشه جا پای تو هست
هرچند که دیوانه سرایم کردی
بگذار کلام آخرم این باشد
افسوس که از خودم جدایم کردی

حضورت در سرنوشتم تلخ ترین ثانیه ها را برایم رقم زد
آمدی و انگار نیامدی
به من نزدیک شدی دروغین
و مرا از خودم و از رؤیایم دور ساختی
گمان کردم حضورت آرامشیست ابدی
ولی طوفانی بود ویرانگر
در نگاهت برای ثانیه ای به عشق لبخند زدم
اما تعبیر تو از عشق چیز دیگری بود
تو در عشق همان که من دیدم ندیدی
و راهمان یکی نشد
مقصدمان یکی نشد
و فاصله ها جاودانه شدند میانمان
تو در من رشد کردی و بالیدی
ومن هر روز در انتظار لحظه دیدار
عشق متولد شد
اما تو ندیدی
ثانیه ها حضور مرا فریاد زدند
اما تو نشنیدی
ومن شکستم در برابر دیوار غرورت
من باریدم شبها و روزها را
و تنهایی ام مرا ربود
و تو هنوز در اندیشه کودکانه ات بودی
بزرگ شو به خاطر من
برگرد به خاطر بی کسی ام
و تنهایی ام را برای همیشه به خاک بسپار
چشمهای بیقرار من
به روشنی چشمهایت سخت محتاج است
باور کن که من منتظرم
باور کن که من تنهایم
برگرد تا مهربانی را جاودانه کنیم
و خورشیدی شویم برای شبهای بی کسیمان
فردا از آن ماست
طلوع کن همین فردا
ای خورشید زندگی من...
